آن خلیفة الهی، آن دعامة نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجةالخلایق اجمعین، آن پخته جهان ناکامی، شیخ بهرنگ آملى بسطامی رحمةالله علیه، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود، و حجت خدای بود، و خلیفه بحق بود، و قطب عالم بود، و مرجع اوتاد، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ، و جدی بلیغ داشت، و دایم در مقام قرب و هیبت بود. و غرقه انس و محبت بود پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت، و روایات او درعلم التفنگ عالی بود، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود تا به حدی که جان براونينگ گفت: بهرنگ در میان ما چون جبرائیل است در میان ملائکه.
از كلام اوست: "غیر از یک سری تفاوتهای فاحش بین بعضی از کالیبرها و حیوانات خاص و مشخصی که برای شکارشون باید از اون کالیبرها استفاده کرد بقیشون تفاوتهای جزئی با هم دارن، مخصوصا در شکارگاه". و از اين كلام ياران هيچ نفهميدند كه تفاوت بين كاليبر و شكار در چيست و اين از معجزات شيخ بيود. نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او بسر آمد، برخرقه بست. چون به آمل رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچه ای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و مورچه را به همدان برد. آنجا که خانه ایشان بود بنهاد. و از بركت اين شفقت خداى تعالى 7 تفنگ شكارى در هفت كاليبر مختلف به او داد.
نقل است که وقتی سیبی سرخ برگرفت و در نگریست گفت: این سیبی لطیف است. به سرش ندا آمد که: ای بنده حق! شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی? و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد. شیخ گفت: سوگندخوردم تا زنده باشم میوه نخورم. و پس از اين كرامت بود كه او را بسطى عظيم فرا آمده و گوشتخوار شد...
